تبليغاتX
انچه شما خواسته اید
آخرین اخبار
 
 

من فقط عاشق اینم ، حرف قلبت رو بدونم
الکی بگم جدا شیم...
تو بگی که نمی تونم
من فقط عاشق اینم، بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا
ببینم چه حالی داری
من فقط عاشق اینم
عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم
تا به جای تو بمیرم
من فقط عاشق اینم
روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو ، بذارم برای فردا
من فقط عاشق اینم
وقتی از همه کلافه ام
بشینم یه گوشه ی دنج
موهای تورو ببافم
عاشق اون لحظه ام که
پشت پنجره بشینم ، حواست به من نباشه
دزدکی تورو ببینم
من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم

تا به جای تو بمیرم
+ نوشته شده در هجدهم بهمن 1388ساعت توسط عادل |

به جای ((اولاد)) بگویید: تسلی دل و آزار جان
به جای ((پراید)) بگویید: ژیان تحت ویندوز
به جای ((خواب)) بگویید: عیش بی نوایان
به جای ((دکمه)) بگویید: بستنی
به جای ((دماغ)) بگویید: نفس کش
به جای ((دیسکت)) بگویید: عشق تو جیبی
به جای ((سزارین)) بگویید:فنی زاده
به جای ((سیم خاردار)) بگویید:دیوار تابستانی

+ نوشته شده در شانزدهم بهمن 1388ساعت توسط عادل |

بالاخره آمدم

یاران درود

نزدیک به 40 روزی رو در خدمتتون نبودم . مثل چهلم میت غم دوریتون رو داشتم . جاتون خالی زاهدان بودم و در از اینترنت . بزودی بروز می کنم

+ نوشته شده در شانزدهم بهمن 1388ساعت توسط عادل |

یاران من الان در زاهدان هستم . تجربه کار در بیابان های یکی از خطرناکترین مناطق کشور جالب هست. پس به امید دیدار اگه زنده موندم
+ نوشته شده در سی ام دی 1388ساعت توسط عادل |

روزی از روزها ، شبی از شب ها ، خواهم افتاد و خواهم مرد ، اما می خواهم هر چه بیشتر بروم . تا هرچه دورتر بیفتم ، تا هرچه دیرتر بیفتم ، هرچه دیرتر و دورتر بمیرم . نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ، پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم ، همین .



+ نوشته شده در هشتم دی 1388ساعت توسط عادل |

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست.شاهزاده گفت:عاشق نیستی,عاشق به غیر نظر نمی کن
+ نوشته شده در هشتم دی 1388ساعت توسط عادل |

دستايي رو پيدا کن که در ضعيف ترين حالت نگهت دارن ، چشمايي که در زشت ترين حالت نگاهت کنن و قلبي که وقتي توي بدترين حالت هستي دوست داشته باشه

+ نوشته شده در هشتم دی 1388ساعت توسط عادل |


دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود
دلها همه آماده ی پرواز شود
با بوی محرم الحرام تو حسین
ایام عزا و غصه آغاز شود
صدها نفر از رقص جنون جا مانده
سالار درین قافله تنها مانده
باد قربان آن شاعر كه از جانش سرود:
"بر مشامم می رسد هر لحظه بوی كربلا!"
محرم آمد و این دل هنوز محرم نیست
هنوز قلب من آماده ى محرم نیست
درعرش مجلس غم أرباب عالم است
مشكى بپوش اى دل شیدا محرم است
غش كرد فاطمه به خدا محتشم بس است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
سلام من به محرم كه برتر از رمضان است
همه شبش، شب قدر و فضیلتش به از آن است
نوکری ننگ است اما گاه دارد افتخار
هر که نوکر بر حسین گردید آقایی کند
باز محرم شد و دلها شکست
از غم زینب، دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد
از عطش خاک، کمرها شکست
آب در این تشنگی از خود گذشت
چله به خون شد دل صحرا شکست
قاسم ولیلا همه در خون شدند
این چه غمی بود که دنیا شکست
+ نوشته شده در چهارم دی 1388ساعت توسط عادل |

انسان ترکیبی است  از جسم و روج مجرد خدای متعال با حکمت و تدبیری ویژه ای را برای هدفی بزرگ آفریده است. هدف  از زندگی انسان در این عالم , شکوفایی استعدادهای درونی و به ثمره رسیدن شخصیت والای او می باشد. حال اگر انسان بخواهد به این هدف بزرگ و رشد معنوی خویش نائل شود و درمسیر تکامل قرار گرفته , نیازهای روحی او در کنار نیازهای جسمی او تامین شود نیازمند راهنمایی و ارشاد است ودین ایفاگر چنین نقشی است.
دین به انسان برنامه های را عرضه می دارد تا این نیازها برطرف شود.
دین به انسان حقایقی را می آمورد که در حیات معنوی و ابدی خود نیازمند آن است چیزهایی که معمولا نه با عقل قابل درک و نه با حدس و گمان یافتنی است .
+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است…

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است…

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است…

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است

+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

لطفا بر روی ادامه کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط عادل |

+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط عادل |

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

+ نوشته شده در بیستم آذر 1388ساعت توسط عادل |

کوهها اعتبار خویش را مدیون تیشه ی فرهادند کوهی که از آن عشق نگذرد شایسته ی عبور نیست

+ نوشته شده در بیستم آذر 1388ساعت توسط عادل |


*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
+ نوشته شده در بیستم آذر 1388ساعت توسط عادل |