ای دل در گــورســتـان دنـیـا بـــر ســر مــزار مــــن مــیــا بـگـذار در تنـهـایی وشــبهــا نــالــه و فـــریــاد ســـر دهـم این سخنان که گویم از غم تنهایی نیست ایـنها از نامردی دنـیاســت آن دلی که گویم ســخن از آن مهربانی،یکرنگی وعیاریست که دگر بی معـنی و خـالیـست این سخنان که گویم از غم تنهایی نیست اینها هـمه از بـی فردایـیـست وحال چه کس فکرتنـهاییست بر خیز و بـه فکر فردا بــاش یاری کندت خدای بی هــمــتا
به یارو يه ماشين مي دن که فرمونش سمت راست بوده بعد يه مدت ازش مي پرسن چطوره؟ ميگه خوبه ، فقط هر وقت تف مي کنم ميفته روي زنم
من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته
شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشيد ميگشت که يهو يک ستاره بهش چشمک زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آرام آورد پايین، ميدونی چرا؟! آخه گلها هيچوقت خيانت نميکنن واسه همينه که گل آفتابگردان هميشه شبها سرش پایينه
کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم
گفتم خرابت مي شوم.. گفتي تو آبادي مگر؟ گفتم ندادي دل به من… گفتي تو جان دادي مگر؟ گفتم فراموشم نكن… گفتي تو در يادي مگر؟ گفتم خاموشم سالها… گفتي تو فريادي مگر؟ گفتم كه بر بادم مده… گفتي نه بر بادي مگر؟
خدايا براي تو مي گويم براي تو که تنها همدم من هستي براي تو که لحظات تنهاييم را همراهي مي کني براي تو که سلطان تمام جهان هستي ولي با اين کوچکترين همراهي مي کني براي تو که تنها گوش براي شنيدن دردهايم هستي براي تو که مرا آفريدي و از من نگهداري مي کني
مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم اگر مي دانستم جدايي براي عشق است ،هيچ گاه عاشق نمي شدم اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم
مردها دوست دارن زن اینده شون: مثل اسب نجیب مثل سگ با وفا مثل طاووس زیبا مثل گربه ملوس مثل گوسفند مطیع باشه اغلب به ارزوشون نمیرسن.زنی میگیرن که: مثل اسب جفتک میندازه مثل سگ پاچه میگیره مثل طاووس از دماغ فیل افتاده مثل گربه چنگ میزنه مثل گوسفند نفهمه
به زني كه هميشه ميدونه شوهرش كجاست چي ميگن؟ . . بيوه
گفتم که ميبوسم ترا گفتي تمنا ميکنم گفتم اگر بيند کسي گفتي که حا شا ميکنم گفتم اگر از بخت بد نا گه رقيب ايد ز در گفتي که با افسونگري او را ز سر وا ميکنم گفتم که تلخيهاي من گر نا گوار افتد ترا گفتي که با نوش لبي انرا گوارا ميکنم گفتم اگر از کوي خود روزي ترا گويم برو گفتي که صد سال دگر امروز و فردا ميکنم
آدمك آخر دنياست بخند آدمك مرگ همين جاست بخند آن خدايي كه بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند
زن براي عاشق شدن به چندين قرن نياز دارد و براي فراموشي به يك دقيقه.........ولي ...مرد براي عاشق شدن به يک دقيقه نياز دارد و براي فراموش کردن به چندين قرن
زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پابر جاست گربیفروزش رقص شعله اش ازهر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
اصفهانيه عموش ميميره يه جعبه خرما ميگيره ميره سره قبر عموش يه اصفهاني ديگه مي آد و يك مشت خرما برمي داره اصفهاني ميگه هوي آمو چه خبرس اتوبوس كه چپ نكردس همش يه نفر مردس
از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد
مي نويسم .................... آري........... من مي نويسم از عشق برايت حرف مي زنم تا تو باور کني چقدر دوستت دارم عشق را معنا مي کنم تا تو بفهمي معناي عشق من تويي من زندگي ميکنم تا تو بداني براي تو زنده ام اي تمام زندگيم
زن رو به خدا کرد و گفت : چرا بايد ديه ما نصف مردها باشد ؟ خداوند مهربانانه فرمود : عزيز من ! اگر با کشتن ، ترا از شوهرت بستانند ، به او هشت ميليون مي رسد ولي اگر او را بکشند تو صاحب شانزده ميليون مي شوي !!!! زن خنديد و گفت : خدايا حکمتت را شکر

اگر روزی مُردم تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم. بر روي سينه ام تکّه يخی بگزاريد تا به جای معشوقم برايم گريه کند. چشمانم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم.و آخرين خواسته ي من از شما اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم
گفتم ای دل بی پناهم چون زراقی گم کرده راهم، بی هم زبانم، کو آشيانم، خسته دلی بی نام و نشانم، دور از دياران ديدار ياران هر دم به ياد عزيزانم، ابره گريانم ای دلم! ای دل چون شعله هاي پريشانم، اه! سوزانم ای دلم ای دل زخمي دست رفاقتم
فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا
هيچ يادت هست ؟ توي تاريكي شب هاي بلند سيلي سرما با تاك چه كرد ؟ با سر و سينه ي گل هاي سپيد نيمه شب باد غضب ناك چه كرد ؟ هيچ يادت هست ؟ هيچ يادت هست ؟ توي تاريكي شب هاي بلند سيلي سرما با تاك چه كرد ؟ با سر و سينه ي گل هاي سپيد نيمه شب باد غضب ناك چه كرد ؟ هيچ يادت هست ؟
اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سيبه منتنفرم
نمي دانم چرا اين گونه هست؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهر ديگري است . بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که دلش پيش تو نيست
گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خودخواهي فقط خود را قشنگ ديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه مي كردي اگر بد كردم و هرگز به روي خود نياوردم اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم براي ديگران بهار و براي تو خزان بودم اگر تو با تحمل گله، از خودخواهي ام كردي اگر زجري كشيدي تو گاهي از زبان من اگر رنجيده خاطر گشتي از لحن بيان من، گناهم را ببخش
خواستم زنده بمانم غم ياران نگذاشت خواستم غم نخورم غصه هبوان نگذاشت خواستم دست به هر کار خلا في بزنم آيه خوف فمن يعمل قران نگذاشت خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک ديدن کوخ نشينان بيابان نگذاشت
