تبليغاتX
انچه شما خواسته اید
آخرین اخبار
 
 

انسان ترکیبی است  از جسم و روج مجرد خدای متعال با حکمت و تدبیری ویژه ای را برای هدفی بزرگ آفریده است. هدف  از زندگی انسان در این عالم , شکوفایی استعدادهای درونی و به ثمره رسیدن شخصیت والای او می باشد. حال اگر انسان بخواهد به این هدف بزرگ و رشد معنوی خویش نائل شود و درمسیر تکامل قرار گرفته , نیازهای روحی او در کنار نیازهای جسمی او تامین شود نیازمند راهنمایی و ارشاد است ودین ایفاگر چنین نقشی است.
دین به انسان برنامه های را عرضه می دارد تا این نیازها برطرف شود.
دین به انسان حقایقی را می آمورد که در حیات معنوی و ابدی خود نیازمند آن است چیزهایی که معمولا نه با عقل قابل درک و نه با حدس و گمان یافتنی است .
+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است…

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است…

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است…

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است

+ نوشته شده در بیست و نهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

لطفا بر روی ادامه کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط عادل |

+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت توسط عادل |

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

+ نوشته شده در بیستم آذر 1388ساعت توسط عادل |

کوهها اعتبار خویش را مدیون تیشه ی فرهادند کوهی که از آن عشق نگذرد شایسته ی عبور نیست

+ نوشته شده در بیستم آذر 1388ساعت توسط عادل |


*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
+ نوشته شده در بیستم آذر 1388ساعت توسط عادل |

گوش کردن را ياد بگير، فرصتها گاه با صداي آهسته در ميزند

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی‌توانیم این را به تو بگوییم . چون تو ...


اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می‌كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می‌توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می‌خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی‌توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی‌توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می‌توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم، من حاضرم . بگوئید چگونه می‌توانم راهب بشوم؟»راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریك می‌گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است. اكنون تو یك راهب هستی. ما اكنون می‌توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟» راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.پشت در چوبی یك در سنگی بود.
مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است ».

مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود

اما من نمی‌توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید !!

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

زن خوب مثل دایناسور می مونه که نسلش منقرض شده ولی مرد خوب مثل سیمرغ می مونه که از اول یه افسانه بوده!

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر می کنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ می کنند

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

مرد به زن : عزیزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دین رو به زندگیم آوردی! چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !!

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

بیشتر مردان موفقیت شون رو مدیون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مدیون موفقیت شون !!!

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

مردها سه تا آرزو دارن :
- اونقدر که مامانشون می گن خوش تیپ باشن !
- اونقدر که بچه شون می گن پولدار باشن !
و مهمتر از همه اینکه :
- اونقدر که زنشون شک داره زن داشته باشن !!!

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

توی یک دشت بزرگ ، مترسکی خانه داشت . کارش این بود که مواظب محصول ها باشد تا یک وقت پرنده ها غارتشان نکنند . تو یکی از همین روزها، یک دفعه چشمش به کلاغی افتاد که گوشه حصار نشسته بود و داشت نگاهش می کرد . اخمی کرد و به خودش تکانی داد که بترسد و برود ولی کلاغ هنوز نشسته بود و نگاهش می کرد ! توی نگاهش یک چیزی بود که مترسک نمی فهمید ؛ تو دلش آشوب شد ! نمی توانست بفهمد کلاغه چی می خواهد ؟ شاید کمی گندم ، ولی ... روزهای بعد باز هم کلاغ همانجا می نشست و به مترسک نگاه می کرد . حالا دیگر دیدن کلاغ برای مترسک هم مهم بود ! یک احساسی داشت ؛ یک احساس خاص که نمی فهمید چیه ؟! به خودش گفت : « مگه میشه اون ... !! » یک روز به خودش جرات داد و صداش را بلند کرد و گفت : « آهای ... با توام ... می خوام باهات حرف بزنم ... ! » کلاغ خندید ؛ پر کشید و آمد روی شانه های مترسک نشست ؛ هنوز مترسک چیزی نپرسیده بود که کلاغ شروع کرد به حرف زدن ! از خودش گفت ؛ از اینکه تنهاست ؛ از اینکه عاشق مترسکه و با دیدنه اونه که زنده ست ! مترسک بیچاره چیزی نمانده بود پس بیفته ! باورش نمی شد بلاخره یکی پیدا شده که او را دوست داشته باشه و ازش نترسه ! عشق را حس می کرد و این برایش لذت بخش بود . کلاغ هر روز روی شانه های مترسک می نشست و برایش حرف می زد طوری که مترسک حتی نمی فهمید کی شب می شود ؟ یک روز صدای تراکتور مزرعه دار را شنیدند ... کلاغ ترسید و پر زد و رفت بالا ... مترسک که تازه به خودش آمده بود نگاهی به دور و اطرافش کرد تا وقتی مزرعه دار می آید همه چیز مرتب باشد که یک دفعه از تعجب خشکش زد ..........!!! اینجا مزرعه ماست ؟ این همان مزرعه پرباری است که من مترسکش بودم ؟؟؟ باورش نمی شد ؛ از آن همه محصول حالا هیچی نمانده بود ... مرد مزرعه دار از راه رسید و به زمین خالی نگاه کرد ... او هم باورش نمی شد ! نگاهش به آسمان افتاد و کلاغ را دید که پرواز می کند .... به مترسک نگاه کرد که سرش را از خجالت پایین انداخته بود ... لبخند تلخی زد و گفت : « اون حواست رو پرت می کرده تا کلاغ های دیگه همه محصول ها رو ببرند ؛ دیدی .... دیدی گول خوردی ؟؟؟؟ » حالا سالهاست که مترسک بیچاره گوشه انبار افتاده و هر روز از صبح تا شب از لابه لای دیواره انبار به آسمان چشم می دوزد تا شاید یک بار دیگر آن کلاغ را ببنید و ... نتیجه اخلاقی: مواظب دل تنهایت باش چون عشق همیشه 2روی سکه داره نگذار سختی تنهایی دل مهربانت رو به باد دهد _________________به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

این جمله رو فقط چشم بادومی ها میتونن بخونن اگه میخواین بخونینش چشماتون رو با دستاتون تنگ کنید (بکشید) تا بتونین بخونین

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

+ نوشته شده در هجدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کنو اميد به فردا داشته باش

+ نوشته شده در شانزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

یاران عید غدیر بر شما مبارک باد

+ نوشته شده در پانزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم، برگزینیم.

+ نوشته شده در سیزدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

لره و عربه رو میخواستن اعدام کنن میگن آرزو آخرتون چیه؟عربه میگه بزارین خوانوادمو ببینم به لره میگن تو چی؟میگه نزارین خوانوادشو ببینه

+ نوشته شده در یازدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

كوله‌پشتی‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.

نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود.

مسافر با خنده‌ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ‌تر آن است كه بروی و بی ‌رهاورد برگردی. كاش می‌دانستی آن‌ چه در جست‌وجوی آنی، همین جاست.
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می‌داند، پاهایش در گل است. او هیچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسی نخواهد دید. جز آن كه باید.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگین بود.

هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسید. جاده‌ای كه روزی از آن آغاز كرده بود.
درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایه‌اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داری، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالی است و هیچ چیز ندارم.

درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز كه می‌رفتی، در كوله‌ات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. دست‌های مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته این همه یافتی!

درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نور دیدن خود، دشوارتر از نور دیدن جاده‌هاست
+ نوشته شده در یازدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
+ نوشته شده در یازدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

عیسی مسیح فرمود:

هرگاه به جشن عروسی دعوت میشوید بالای مجلس نشینیدزیرا ممکن است مهمانی مهمتر از شما بیاید وصاحب خانه از شما بخواهد که جایتان را به او بدهید .انگاه باید با شرمساری برخیزید ودر پایین مجلس بنشینید.پس اول پایین مجلس بنشینید تاوقتی صاحب خانه شما راانجا بیند بیاید و شما را بالا ببرد.انگاه درحضور مهمانان سربلند خواهید شد.زیرا هرکه بکوشد خود را بزرگ جلوه دهد خوار خواهد شد اما کسی که خود را فروتن سازد سربلند خواهد گردید
+ نوشته شده در یازدهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

یك بنده خدایی، كنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میكرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید كه میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین كالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى كنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى كه باید فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقیانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بكنى ؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى كه زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو باندى باشد یا چهار باندى ؟

+ نوشته شده در دهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما
را به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
 
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
 


شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
فاطمه دریایی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

+ نوشته شده در دهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

+ نوشته شده در دهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

ضمن اعلام راه اندازی بخش جدید داستان های جالب نظر شما رو به اولین داستان جلب می کنم

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد : پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند .
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید .

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید ؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند

+ نوشته شده در نهم آذر 1388ساعت توسط عادل |

سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمیل زده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد.از حق کشورتان دفاع کنید و نگذارید که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود.نگذارید که بلایی که بر سر خلیج فارس ما آمدبر سر نوروز ما هم بیاید

http://www.PetitionOnline.com/Norouz/

 

زنده باد خاک پاک آریایی

+ نوشته شده در هشتم آذر 1388ساعت توسط عادل |

ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان می کرد، تا که هر بی سرو پایی نشود یار کس
+ نوشته شده در هشتم آذر 1388ساعت توسط عادل |

 یارو با دوست دخترش میرن پارك تركه میگه :عزیزم اگه این درخت كاج زبون داشت الان به ما چی میگفت ؟ دختره میگه اگه زبون داشت میگفت كره خر من زردآلوام نه كاج 
+ نوشته شده در هشتم آذر 1388ساعت توسط عادل |

رهایم کردی و رهایت نکردم گفتم حرف ِ دل یکی ستّ هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی، کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم و چهره ی تو را دیدم گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم و صدای تو را شنیدم دلم روشن بود که یک روز، از زوایای گریه هایم ظهور می کنی حالا هم، از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم قفط کمی نگران می شوم می ترسم روزی در آینه تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی تنها از همین می ترسم....

+ نوشته شده در هشتم آذر 1388ساعت توسط عادل |

 مرد آمد و دردي به دل عالم شد از روز ازل قسمت زن ها غم شد در دفتر خاطرات حوا خواندم جانم به لبم رسيد تا آدم شد

+ نوشته شده در هشتم آذر 1388ساعت توسط عادل |


https://plzhidemy. info/
http://www.rbrducky .info
http://dartopen. info/
http://www.admittod ay.info/
https://camorelay. com/
https://icanhasprox y.com/
http://www.callsyst em.info/
http://besthand. info/
http://www.jaxbug. info/
http://www.easein. info/
http://google12. net
http://unblockusa. com/
http://www.freetrax x.net
http://proxymoxy. info
http://handfind. info/

+ نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت توسط عادل |

اصلش تو ادامشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت توسط عادل |

آخه شما این آیه رو از کجا آوردید؟ "فالله خیرو حافظا و هو الرحمن راحمین".  به یه بچه راهنمایی هم این رو نشون بدی میگه این جمله از نظر عربی غلطه.

پانوشت: آیه مورد نظر بخش پایانی آیه 64 سوره مبارکه یوسف ("فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین") است که در تصویر فوق با سه غلط نوشته شده است.
+ نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت توسط عادل |

به یکی میگن اگه تو اقیانوس یه کوسه بیافته دنبالت چیکار می کنی؟
میگه میرم بالا درخت.
میگن آخه وسط اقیانوس که درخت نیست.
میگه مجبورم، می فهمی؟ مجبورم، مجبور.

جکش قدیمیه اما این عکس رو دیدم یاد این جک افتادم. دیدم بنده خدا همچین بیراه هم نگفته. آدم مجبور بشه رو آب هم می دوه!

 

 

+ نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت توسط عادل |